تبليغاتX
هشت افقی
هشت افقی
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
تولدش مبارک!

 

آدم بوی مرگ را می شنود، انگار روبرویت نشسته و به روی رنگ پریده ات لبخند تلخی می زند. گاهی قلبت را از تپیدن می اندازد، گاهی هم از کنارت رد می شود.

 

اتفاقات این چند روز من را به فکر انداخته،

زندگی واقعا کوتاه است، واقعا غیرمنتظره تمام می شود، واقعا ارزش بد بودن و بدی کردن را ندارد. و خدا واقعا عجیب به انسان هشدار می دهد، عجیب چیز هایی که به نظر ما بی ارزشند بزرگ می کند و عجیب رحم می کند.

برای بعضی از ما زندگی پر از اتفاق است و برای بعضی دیگر اتفاق فقط یک بار می افتد.

 

نتیجه ای که من گرفتم این است که باید آدم بهتری باشم، نتیجه ای که دیگران باید بگیرند این است که باید آدمهای بهتری باشند، و نتیجه ی کلی این است که با چند ساعت وقت گذاشتن می توانی از سمت "ان آقا" به سمت "گل آقا" برسی و با نفرستادن یک اس.ام.اس ممکن است از یک دوست به یک "ان آقا" ی بزرگ تبدیل بشوی که امکان ترمیم آن بسیار مشکل و گاهی نشدنی است...

 

پی.اس : اکثر مردها زن صفت شده اند یا زن ها قلچماق شده اند؟! و منظورم از اکثر، نود و نه و نه دهم درصد است.

 

+ نوشته شده در 9 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
دوست؟!

 

از مزایای داشتن دوستی با شعور پایین، جنبه ی قلیل، اخلاقی مزخرف، رفتاری بی خود، شخصیتی آشغال، عقایدی تهوع آور و ... این است که آدم قدر خانه و خانواده اش را بیشتر می داند!

 

پی.اس : یک آدم غیر قابل تحمل کافی ست تا روز آدم به گه کشیده شود.

 

 

+ نوشته شده در 4 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
را دا دا دادام

 

-         من : می دانی؟

-         خودم : نه

-         من : نمی خواهی بدانی؟

-         خودم : نه

-         من : پس گور پدر دانستن؟

-         خودم : و هر بی پدری که می داند هم

-         من : بگویم؟

-         خودم : هیس ... گوش بده.

 

دام      دام   دام دام

دا دا دا دادام

دا دا دا دادام

...

(بر وزن قطعه ای که در حال گوش کردنش هستم)

 

پی.اس :  "صدای بشکن"

+ نوشته شده در 11 قبل از ظهر توسط هشت افقی.
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
حباب

 

همین آهنگ بماند،

همین ریتم،

همین شکلهایی که در ذهن شلوغ من می رقصند...

همین روزگار بماند،

همین افکار، همین احوال.

همین نگاه ها،

همین شعرها،

همین لحظه های سرتاسر "من"

همین "من" ِ  سرتاسر "بشر"

همین تکرارها بماند

همین لبخندها.

 

پی.اس : درون پرانتز سکوت

 

+ نوشته شده در 9 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
شنبه هفتم اردیبهشت 1387
دو در چهار

 

هشت دلیل برای زنده ماندن

هفت دلیل برای زنده ماندن

شش دلیل برای زنده ماندن

پنج دلیل برای زنده ماندن

چهار دلیل برای زنده ماندن

سه دلیل برای زنده ماندن

دو دلیل برای زنده ماندن

یک دلیل برای زنده ماندن

هیچ دلیلی برای زنده ماندن نیست جز آنکه

 

لمس کردن قلب آدم ها را دوست دارم

و آن زمان هایی که روح،

قفس بدنم را می شکافد

 

من پچ پچ درختان باغ همسایه

و همهمه ی گلهای مادرم را دوست دارم،

 

من آواز باد هنگام صبحدم های سربی رنگ،

آرامش آسمان،

رمز و راز دریا،

من زنده بودن را دوست دارم.

 

پی.اس : حالم خیلی بد است؟  :D

(جمله ی سوالی است و خبری نیــــســــت...!!! حال بنده بسیار هم خوب می باشد)

 

+ نوشته شده در 5 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387
مقصر

 

   روی در دانشکده دو سه اعلامیه ی کوچک زده بودند که جناب آقای فلانی، دانشجوی مقطع دکتری درگذشت. داستان خیلی واضح نیست و کسی هم سعی در واضح کردنش ندارد.

...روز چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۷ یک آقای ۳۵ ساله، دانشجوی دکتری شیمی بعد از دعوای مفصلی که با استادش کرد تصمیم گرفت جان خود را جلوی جمعی از دوستانش و در آزمایشگاه استادش با خوردن سیانور بگیرد.

 

صبح روز یکشنبه :

یکی از دانشجوهای کلاس به استاد : آخه چرا کسی حرفی نمی زنه؟

استاد : بودجه ی مملکت رو حروم کرده(؟!!؟)

یکی دیگر از دانشجویان : مقصر فقط خودشه

یکی دیگر : استادشه

بغل دستی من : خودش احمق بوده، اگه قرار باشد به خاطر هر چیزی خودکشی کنیم که...

(استاد مسخره بازی در آورد و نیمی از کلاس خندیدند)

 

حدود ساعت یک بعد از ظهر :

بعد از قرنها در دانشگاه ما هم یک تعدادی دانشجو سعی کردند ادای دانشجوهای دانشگاه های دیگر را در بیاورند. تعداد کمی دانشجو وسط حیاط دانشکده نشستند و تعداد کمتری دور آنها ایستاده بودند انگار که آمده اند پیکنیک! همه می گفتند و می خندیدند، کسی هم کاری به کارشان نداشت...

بعد از ده دقیقه باران گرفت و همه رفتند داخل سالن (!!!؟؟؟؟)

 

قبل از ساعت دو بعد از ظهر :

یکی از اساتید شیمی ایستاده بود و به تعدادی دانشجو می گفت "من اگر جای استاد بودم چنین دانشجویی را قبول نمی کردم، تا دکتر بشود چهل سالش می شود..."

دانشجوها در سالن ایستاده بودند، سیگار می کشیدند و می خندیدند و به هم می گفتند "اگر اذیتم کنی سیانور می خورم".

 

ساعت دو بعد از ظهر :

اساتید آمدند و دانشجویان مثل مرغ هایی که جاشان کنی به کلاس ها رفتند و همه جا ساکت شد.

استاد ساعت دو : یه تعدادی از دانشجوها ایستادن بیرون، نمی دونم حرفشون چیه اصلا...چیو می خوان ثابت کنند؟

....

 

ساعت چهار :

کوئیز داشتیم و دانشجویان سوال می کردند

استاد : اینو بلد نیستید؟ قربونتون برم بابا، یکی بره یک کیلو از اون داروها بیاره...

(خنده ی همه)

 

 

فرهنگ ما این است که تا مشکلی ایجاد می شود به جای راه حل همه به دنبال مقصرند. شاید دلیل سر زدن چنین رفتاری از یک آدم فقط یک چیز نباشد، شاید روی هم ریخته شدن ده ها دلیل این آدم را به جایی رسانده که با کمی بد رفتاری یک استاد تصمیمی را عملی کرد که هرگز قابل بازگشت نیست.

شاید ده ها نفر او را به مرگش نزدیک کردند در حالی که تنها یک نفر برای نجاتش لازم بود، اگر فقط یک نفر می پرسید مشکل از کجاست....

 

آخر ماجرا این است که رفتار او تبدیل به مزاح های بی مورد دیگران شده.

  

+ نوشته شده در 9 قبل از ظهر توسط هشت افقی.
جمعه بیست و سوم فروردین 1387
دنیا از چشمان چند آدم بزرگ

 

دو رویی،

دروغ،

خیانت،

تقلب،

تمسخر،

تنفر،

خاطره،

غم،

تنهایی،

دل تنگی،

دلگیری،

خستگی،

پوچی،

بی میلی،

بیماری،

غم،

دوری،

خشم،

گریه،

بی فکری،

بی توجهی،

غصه،

تظاهر،

غم،

غم، غم...

 

-         من : دو ساعت است اینجا نشسته ام به جورابم نگاه می کنم، یک نفر هم با من صحبت نمی کند!

-         خودم : مهمانی بزرگترهاست دیگر، قرار نبود کسی با تو حرفی بزند...

-         من : پس چرا مجبورم می کنند بیایم؟

-         خودم : زورشان می رسد، دموکراتند آخر.

-         من : دارد سوراخ می شود...نگاه کن...

 

پی.اس : هرچه فکر می کنم پای نوشت به ذهنم نمی رسد! خود نوشته بس بود.

 

+ نوشته شده در 10 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387
محرومانه

 

پست قبلی به دلیل مشکوک بودن علما به داشتن مسائل غیر اخلاقی حذف شد.

 

+ نوشته شده در 12 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
جمعه شانزدهم فروردین 1387
پنجشنبه پانزده فروردین 1387

 

دلم گرفته است، ناراحتم از خودم و برای خودم.

 

-         من : کاش طور دیگری بودم

-         خودم : چه طور؟

-         من : مثلا آدم...کاش آدم بودم.

 

چقدر جملاتم مزخرف اند! چرند به هم می بافم.

و می گویم، حوصله ی توضیح هم ندارم...

 : ترکیب عصبانیت، سردرگمی، گه گیجگی، انزوا، خستگی، دلتنگی، اندوه بی دلیل، گاهی هم لبخندهای به شدت میرا.

تمام

 

+ نوشته شده در 1 قبل از ظهر توسط هشت افقی.
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
زندگی ها به مو بند است

 

چقدر این اواخر چیزهای جدید یاد می گیرم...

دیگر می دانم باید کارهایی کنم که به کار آخرتم آید و می دانم که کسانی که مرا دوست دارند ارزشمندتر از کسانی اند که من دوستشان دارم. (هستند، این است و بس)

 

پی.اس : امیدوارم افرادی که شانزدهم روز مهمی برایشان است روز خوبی هم باشد (یعنی راضی باشند از خود)

+ نوشته شده در 0 قبل از ظهر توسط هشت افقی.