تبليغاتX
هشت افقی
هشت افقی
جمعه بیست و ششم بهمن 1386
چیچیز

 

 

این هم از دانشگاه، دانشکده ی دلقک ها ست بیشتر. از کارگران و کارمندان گرفته تا اساتید و دانشجویان و الباقی...

انگار مساحت نسبی شعور جامعه به اندازه ی ماتحت مرغ است و اینطور که معلوم می شود تحصیلکرده ها نیز از این امر مستثنا نمی باشند!

 

به هر حال زندگی حد متوسط بین خوب و بد را دارد و نمی توان به طور واضح در موردش اظهار نظری داشت.

 

نمی دانم والله ،

فقط اینکه زنده ام.

 

پی.اس : چاکر همه ی کسانی که اظهار لطف کردند و حال و احوال من را در این مدت پرسیدند هستم. J

 

+ نوشته شده در 4 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
جمعه دوازدهم بهمن 1386
جنون

 

دلم می خواهد بیشتر توضیح دهم این حسم را اما حرفم نمی آید. فقط می توانم بگویم تنهایی انسان را سخت می کند و بی تفاوت.

 

 

زندانی

 

دل وحشت زده در سینه ی من می لرزید

دست من ضربه به دیواره ی زندان کوبید

                  "آی، همسایه ی زندانی من

                   ضربه ی دست مرا پاسخ گوی!"

 

ضربه ی دست مرا پاسخ نیست.

تا به کی باید تنها، تنها

                             وندر این زندان زیست

ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم

پاسخی نشنیدم

 

سال ها رفت که من

کرده ام با غم تنهایی خو

دیگر از پاسخ خود نومیدم.

 

راستی، هان! چه صدایی آمد؟

ضربه ای کوفت به دیواره ی زندان دستی؟

 

ضربه می کوبد همسایه ی زندانی من

پاسخی می جوید

دیده را می بندم

در دل از وحشت تنهایی او می خندم

 

                            - حمید مصدق-

 

 

 

اگر بشود موزون خواند!

 

اندرون من دخترکی زیبا هست

و پسربچه ی محزونی

           که به شکلکهای من می خندند

 

اندرون من پر از موسیقی ست

که بچه ها بدان می رقصند

و باغی که سراسر چمن است و گل و دارهای کهن

و پرنده هایش را

           از نشستن بر سر شانه ی آدمها باکی نیست

 

اندرون من دخترکی زیبا هست

که گاهی چشمانش را می بندد

و تصور می کند

دنیای بدون راه راه را...

 

                         - هشت افقی -

 

کمی زمان لازم دارم تا با آدم ها و مسائل کنار بیایم

تمام

 

+ نوشته شده در 10 قبل از ظهر توسط هشت افقی.
چهارشنبه دهم بهمن 1386
خفه خون
 

گرفته ام.

 

+ نوشته شده در 10 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
دوشنبه هشتم بهمن 1386
عیاریون و مظلومین

 

صدای باد در گوش بطری های خالی ودکا پیچید

به گمانم می گفت :

دهانم تلخ شد!

 

 

 -  گاهی دلم می خواهد حذف شوم، مثل فصل هایی که از امتحان حذف می شوند و همه خوشحالی می کنند. با این تفاوت که من نمی خواهم درون آن کتاب لعنتی باقی بمانم تا ترم بعد هم همه برای حذف شدنم خوشحال شوند.

 

پی.اس : واقعیت ها به شدت دلگیرند.

 

+ نوشته شده در 10 قبل از ظهر توسط هشت افقی.
پنجشنبه چهارم بهمن 1386
حشط عفغی

 

-         دوست داشتی کور بودی یا من بودی؟

-         کور

-         دوست داشتی کر بودی یا من بودی؟

-         کر

-         دوست داشتی تو بودی یا من بودی؟

-         تو...

 

(ایهام داشت؟ به گمانم داشت)

 

پی.اس : همچنان در حال و هوای سکوت هستم، و خویشتن را با گوش دادن به موسیقی خفه کرده ام. (انواعش بماند که باید نامه ای بس بلند نیز برای آن نوشته شود)

 

+ نوشته شده در 10 بعد از ظهر توسط هشت افقی.
سه شنبه دوم بهمن 1386
داگک

 

ذهنم پر از فکرهاست، پر از خاطرات، پر از آرزوها...

ذهنم پر از اندوه است، اندوهی که دیگر خسته ام کرده.

می خواهم بنویسم اما

گاهی به جای نوشتن باید خواند.

 

 

گلی برای کبوتر

گلی برای بهاران

گلی برای کسی که

          مرا به خود می خواند

                          _ز پشت نیزاران

 

     - از جدایی ها(۱۰) حمید مصدق -

 

 

پی.اس : بعد از مدت ها بلاخره یک شب خوب خوابیدم J

 

+ نوشته شده در 11 قبل از ظهر توسط هشت افقی.