آدم بوی مرگ را می شنود، انگار روبرویت نشسته و به روی رنگ پریده ات لبخند تلخی می زند. گاهی قلبت را از تپیدن می اندازد، گاهی هم از کنارت رد می شود.
اتفاقات این چند روز من را به فکر انداخته،
زندگی واقعا کوتاه است، واقعا غیرمنتظره تمام می شود، واقعا ارزش بد بودن و بدی کردن را ندارد. و خدا واقعا عجیب به انسان هشدار می دهد، عجیب چیز هایی که به نظر ما بی ارزشند بزرگ می کند و عجیب رحم می کند.
برای بعضی از ما زندگی پر از اتفاق است و برای بعضی دیگر اتفاق فقط یک بار می افتد.
نتیجه ای که من گرفتم این است که باید آدم بهتری باشم، نتیجه ای که دیگران باید بگیرند این است که باید آدمهای بهتری باشند، و نتیجه ی کلی این است که با چند ساعت وقت گذاشتن می توانی از سمت "ان آقا" به سمت "گل آقا" برسی و با نفرستادن یک اس.ام.اس ممکن است از یک دوست به یک "ان آقا" ی بزرگ تبدیل بشوی که امکان ترمیم آن بسیار مشکل و گاهی نشدنی است...
پی.اس : اکثر مردها زن صفت شده اند یا زن ها قلچماق شده اند؟! و منظورم از اکثر، نود و نه و نه دهم درصد است.
از مزایای داشتن دوستی با شعور پایین، جنبه ی قلیل، اخلاقی مزخرف، رفتاری بی خود، شخصیتی آشغال، عقایدی تهوع آور و ... این است که آدم قدر خانه و خانواده اش را بیشتر می داند!
پی.اس : یک آدم غیر قابل تحمل کافی ست تا روز آدم به گه کشیده شود.
- من : می دانی؟
- خودم : نه
- من : نمی خواهی بدانی؟
- خودم : نه
- من : پس گور پدر دانستن؟
- خودم : و هر بی پدری که می داند هم
- من : بگویم؟
- خودم : هیس ... گوش بده.
دام دام دام دام
دا دا دا دادام
دا دا دا دادام
...
(بر وزن قطعه ای که در حال گوش کردنش هستم)
پی.اس : "صدای بشکن"
همین آهنگ بماند،
همین ریتم،
همین شکلهایی که در ذهن شلوغ من می رقصند...
همین روزگار بماند،
همین افکار، همین احوال.
همین نگاه ها،
همین شعرها،
همین لحظه های سرتاسر "من"
همین "من" ِ سرتاسر "بشر"
همین تکرارها بماند
همین لبخندها.
پی.اس : درون پرانتز سکوت
هفت دلیل برای زنده ماندن
شش دلیل برای زنده ماندن
پنج دلیل برای زنده ماندن
چهار دلیل برای زنده ماندن
سه دلیل برای زنده ماندن
دو دلیل برای زنده ماندن
یک دلیل برای زنده ماندن
هیچ دلیلی برای زنده ماندن نیست جز آنکه
لمس کردن قلب آدم ها را دوست دارم
و آن زمان هایی که روح،
قفس بدنم را می شکافد
من پچ پچ درختان باغ همسایه
و همهمه ی گلهای مادرم را دوست دارم،
من آواز باد هنگام صبحدم های سربی رنگ،
آرامش آسمان،
رمز و راز دریا،
من زنده بودن را دوست دارم.
پی.اس : حالم خیلی بد است؟ :D
(جمله ی سوالی است و خبری نیــــســــت...!!! حال بنده بسیار هم خوب می باشد)
روی در دانشکده دو سه اعلامیه ی کوچک زده بودند که جناب آقای فلانی، دانشجوی مقطع دکتری درگذشت. داستان خیلی واضح نیست و کسی هم سعی در واضح کردنش ندارد.
...روز چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۷ یک آقای ۳۵ ساله، دانشجوی دکتری شیمی بعد از دعوای مفصلی که با استادش کرد تصمیم گرفت جان خود را جلوی جمعی از دوستانش و در آزمایشگاه استادش با خوردن سیانور بگیرد.
صبح روز یکشنبه :
یکی از دانشجوهای کلاس به استاد : آخه چرا کسی حرفی نمی زنه؟
استاد : بودجه ی مملکت رو حروم کرده(؟!!؟)
یکی دیگر از دانشجویان : مقصر فقط خودشه
یکی دیگر : استادشه
بغل دستی من : خودش احمق بوده، اگه قرار باشد به خاطر هر چیزی خودکشی کنیم که...
(استاد مسخره بازی در آورد و نیمی از کلاس خندیدند)
حدود ساعت یک بعد از ظهر :
بعد از قرنها در دانشگاه ما هم یک تعدادی دانشجو سعی کردند ادای دانشجوهای دانشگاه های دیگر را در بیاورند. تعداد کمی دانشجو وسط حیاط دانشکده نشستند و تعداد کمتری دور آنها ایستاده بودند انگار که آمده اند پیکنیک! همه می گفتند و می خندیدند، کسی هم کاری به کارشان نداشت...
بعد از ده دقیقه باران گرفت و همه رفتند داخل سالن (!!!؟؟؟؟)
قبل از ساعت دو بعد از ظهر :
یکی از اساتید شیمی ایستاده بود و به تعدادی دانشجو می گفت "من اگر جای استاد بودم چنین دانشجویی را قبول نمی کردم، تا دکتر بشود چهل سالش می شود..."
دانشجوها در سالن ایستاده بودند، سیگار می کشیدند و می خندیدند و به هم می گفتند "اگر اذیتم کنی سیانور می خورم".
ساعت دو بعد از ظهر :
اساتید آمدند و دانشجویان مثل مرغ هایی که جاشان کنی به کلاس ها رفتند و همه جا ساکت شد.
استاد ساعت دو : یه تعدادی از دانشجوها ایستادن بیرون، نمی دونم حرفشون چیه اصلا...چیو می خوان ثابت کنند؟
....
ساعت چهار :
کوئیز داشتیم و دانشجویان سوال می کردند
استاد : اینو بلد نیستید؟ قربونتون برم بابا، یکی بره یک کیلو از اون داروها بیاره...
(خنده ی همه)
فرهنگ ما این است که تا مشکلی ایجاد می شود به جای راه حل همه به دنبال مقصرند. شاید دلیل سر زدن چنین رفتاری از یک آدم فقط یک چیز نباشد، شاید روی هم ریخته شدن ده ها دلیل این آدم را به جایی رسانده که با کمی بد رفتاری یک استاد تصمیمی را عملی کرد که هرگز قابل بازگشت نیست.
شاید ده ها نفر او را به مرگش نزدیک کردند در حالی که تنها یک نفر برای نجاتش لازم بود، اگر فقط یک نفر می پرسید مشکل از کجاست....
آخر ماجرا این است که رفتار او تبدیل به مزاح های بی مورد دیگران شده.